
شهید محمد صالحی
محمد صالحی فرزند محمدحسین نام مادر وی فاطمه بیگم ناتوان ، محمد متولد هفتم خرداد هزار وسیصدو چهل و هفت در روستای زیدان از توابع شهرستان بیرجند در خانواده ای کشاورز دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش گذراند. به خاطر نبودن مدرسه و مشکلات مالی خانواده، از تحصیل محروم ماند و بیشتر عمرش را به کار کشاورزی و قالی بافی در زیدان گذراند.او از ارادتمندان ائمه اطهار (ع) و از خدمتگزاران جلسات مذهبی به شمار می آمد. محمد دوران سربازی اش را در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مناطق غرب کشور گذراند او در خدمت تیپ 65 هجرت از قرارگاه رمضان بود و سرانجام در تاریخ دوم دیماه سال 1366 در منطقه ی اشنویه به دست نیروهای کومله اسیر شد و پس از شکنجه ی فراوان بر اثر اصابت گلوله در سن 19 سالگی به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد.
پدرو سایر دوستانش از جمله ابراهیم روحی می گویند : محمد دارای اخلاقی نیکو و روحیه ای شاد بود با مردم معاشرت خوبی داشت بدون اجازه والدینش کاری انجام نمی داد . از گفتن دروغ متنفر بود.کمتر عصبانی می شد و از منافقین بیزار بود. محمد به نماز اهمیت می داد .در کارهای کشاورزی چوپانی آبیاری و قالیبافی همکاری زیادی با خانواده داشت مطیع روحانیت مبارز بود ودر همان سنین کم همزمان با شروع انقلاب اسلامی در راهپیمایی ها شرکت می کرد. علاقه وافری به حضرت امام خمینی داشت در یک مسابقه شرکت کرده بود ویک دستگاه رادیو برنده شده بود آن روز آنقدر ذوق کرده بود نه به واسطه رادیو بلکه خوشحال از اینکه با این رادیو صدای امام را می شنود. با شروع جنگ تحمیلی آرزو داشت در دفاع از میهن اسلامی از همگان جلوتر باشد زمانی که از بلند گوی مسجد جامع زیدان برای اعزام به جبهه اعلام عمومی می کردند سریع خودش را به روحانی محل جناب آقای محمد علی کمیلی می رساند و به ایشان می گوید دایی جان اسم مرا در اول برگه بنویسید. می خواهم اولین نفر باشم .به دیگران نیز سفارش می کرد به جبهه بروند و اگر نمی توانند با مالشان در این مسیر اقدام نمایند.محمد سه مرحله به مدت نه ماه به جبهه می رود . به دوستان و همرزمانش ازجمله: عیسی ناتوان گفته بود برایم دعا کنید در این راه شهید شوم و اگر شهید شدم ناراحت نشوید. پیکر پاک شهید پس از تشییع در شهرستان بیرجند به زادگاهش روستای زیدان منتقل و به خاک سپرده شد.
تحقیق و پژوهش : علیرضا کمیلی

السلام علی القاسم بن الحسن بن علی ورحمه الله وبرکاته السلام علیک یابن حبیب الله السلام علیک یابن ریحانه رسول الله (1
شب ششم محرم است ،امشب اجازه بدهید بریم درب خانه ابن الکریم یادی از نوگل امام مجتبی (ع)کنیم توکربلا
ای حرمت خانه معموردل // وی شجرعشق تودرطوردل
نجل علی درّیتیم حسن// باب همه خلق زمین وزمن
همچوعموماه بنی هاشمی // چشم وچراغ شهداءقاسمی(2
مقدمه
عرض کنیم یا امام مجتبی (ع) شما هم امشب بیا تو مجلس ما، آخه امشب صاحب عزا امام مجتبی (ع) است کریم اهل بیت است تو قاموس کریمان عالم راه ندارد این که کسی را از درب خانه خود دست خالی برگردانند هرکس هرحاجتی شرعی دارد دامن این آقازاده رابگیرید، فرج امام زمان فراموش نشود،سلامتی رهبرمون ،جانبازانمان
جانم حسن(2)ای جان جانانم حسن
بمیرم برای آن لحظه ای که اومد خدمت عمو اذن میدان بگیرد. سخت است برای ابی عبدالله به اواجازه بده آخه یادگاربرادرش امام مجتبی است.بعد ازپدر روی دامن ابی عبدالله بزرگ شده آقا یک نگاهی کرد به قاسم
هردونگه بررخ هم دوختید هردوبه مظلومی هم سوختید
هردور بودید ز سرهوش هم هردوفتادید درآغوش هم(3
ارباب مقاتل نوشتن عمو و برادرزاده دست به گردن هم انداختن آنقدرگریه کردن تاازحال رفتندولی آقااجازه ندادند،رودست وپای امام افتادوبوسه زدتااجازه گرفت
خون دل ازدیده روان ساختی //خویش به پای عموانداختی
ای عمو حاجات مرادم بده // جان عمواذن جهادم بده
باچشمان اشک ریزآمدمیدان شروع کردبه رجزخوندن
ان تنکرونی فاناابنُ الحسن// سبط النبی المصطفی المُوتَمَن
هذاحسینٌ کالاسیرالمُرتَهَن // بین اُناسٍ لاسُقوا صَوبَ المُزَن
بعدازاینکه جنگ نمایانی کردراوی می گویدچنان شمشیری نانجیب به سراین نوجوان زد،سرشکافته شدباصورت به زمین افتادصداش بلندشد یاعماه امام به عجله آمدکناربدن قاسم جنگ درگرفت بعدازاینکه گردوغبارفرونشست راوی می گوید
فرأیتُ الحسینُ قائمًاعلی رأس الغلامِ وهویَفحَصُ برِجلَیه دیدم حسین بالای سرآن جوان ایستاده،جوان تواحتضارپای خودش به زمین می ساید والحسین یقول: بُعدًا لِقَوم قتلوک فرمودازرحمت خدادوربادمردمی که توراکشتند
ثم حمل الغلام علی صدره(3)جنازه روبغل گرفت به سینه چسباندبطرف خیام اومددرحالی که پای اوبه زمین کشیده می شدحالاهرکس کارش داره صدابزندیاحسین
پرورش مرثیه ،اوج مرثیه ،
کاش نمی بردتنت کاین چنین // جان دهی وپای زنی برزمین
دیده بروی عموانداختی // صورت اودیدی وجان باختی
وسیعلم الذین ظلمواای منقلب ینقلبون
منبع
1.دمع اسجوم ترجمه نفس المهموم/علامه شعرانی ص 341
2.اشعارازدیوان نخل میثم /سازگار/ج1ص234و235و237 3.قصه کربلا/نظری منفردص 340
4.ترجمه لهوف سیدابن طاووس/عقیقی بخشایشی/ص140و141

السّلام علیک ای العبدُ الصّالح، السّلام علیک یا اباالفضلِ العباس ابن امیرِالمومنین
السلام علیک یابن سیدالوصیین
بیا ازخاک بردار و به دامانت سرم بگذار// به پیش چشم دشمن پای برچشم ترم بگذار
پیامبر اکرم روکرد به مردم ، فرمود: ای مردم،من شهرعلمم اما این شهر دری داردکه علی بن ابیطالب است انامدینه العلمِ وعلیّ بابها، هرکس بخواهد درب خانه پیغمبرخدا برود،باید اول درب خانه ی علی را بزند.مرحوم آیه الله قاضی هم فرمود: در عالم مکاشفه بر من ثابت شد که آقا ابا عبدالله الحسین (ع) مظهر دریای رحمت الهی هستند اما این دریا درب ورودی دارد که آن وجود نازنین قمر بنی هاشم آقا اباالفضل العباس است.
مقدمه
ازهمین جا کاروان دلها را ببریم کنار ضریح مطهر آقا قمربنی هاشم
بیا ازخاک برداروبه دامانت سرم بگذار// به پیش چشم دشمن پای برچشم ترم بگذار
اگرچشمم پرازخون است وجائی بهرپایت نیست // بیاچشم انتظارم پابه چشم دیگرم بگذار
سجودعشق طولانی ست من سربرنمی دارم // اگرخواهی سرافرازم بیاپابرسرم بگذار
عَلَم افتاده سوئی ،مشک سوئی ،دستهاسوئی // زهم پاشیده شد،شیرازه ای بردفترم بگذار
دستانش راقطع کردندمشک رابه دندان گرفت .دیدتیرهاست که به طرف اوپرتاب می شود.نکندتیربه مشک آب بخورد.نکند مشک پاره شود.گویاعرضه می دارد خدایا هرچه تیراست به بدن من اصابت کندامابه مشک آب نخورد.انگارصدای العطش بچه هارامی شنود فَسَمِعَ الاطفالَ یَتَصارَخونَ مِنَ العَطش(2) انگارصدای سکینه می آیدبه بچه هامی گوید:بچه هاناراحت نباشید. اینقدرناله نکنید.عمویم برای همه تان آب می آورد.عمویم شجاع است.عمویم قدرتش زیادست.عباس عرضه می دارد:ای خدا هرچه زودترمرابه خیمه برسان،اماامان ازآن لحظه که یک تیربه مشک آب خورد.آبهاروی زمین ریخت.عباس دیگرناامیدشد.بادست خالی کجابروم .همان آقائیکه تاچندلحظه قبل گویاصدامی زد ای خدا مرابه خیمه برسان حالادیگرصدامی زند:خدایا کارعباس راهمینجا تمام کن.دیگرروی رفتن به خیمه ندارم.اینجابودکه یک ملعون چنان با عمودآهنین به فرق مبارکش زد.آیابگویم چه شد؟ فسُقِطَ علی الارضِ یُنادِی علیک مِنِّی السّلام اباعبدِالله ،ازروی اسب به زمین افتادصدازد،حسین جان منم رفتم خداحافظ ، تاصدای عباس بلندشد ابی عبدالله باعجله کناربدن برادرآمد.ای برادردارهاقدربرادری رابدانید.وقتی حسین چشمش به بدن قطعه قطعه ی برادرافتادچه حالی به اودست داد.حالت چهره حسین رامرحوم اصفهانی دریک بیت ترسیم کرده است
وبَانَ الاِنکسارُفی جَبِینِه // فَاندَکَّتِ الجبالُ مِن حَنینِه
اینقدرچهره حسین شکسته شدکه جاداشت کوههاازناله اومتلاشی شوند. همه صدابزنیم یاحسین
پرورش مرثیه ،اوج مرثیه ،
و سیعلمُ الذین ظلموا ایَّ مُنقلَبٍ ینقلبون.
منبع
دل سنگ آب شد ص 290(شعر)، مفاتیح ص 784 زیارت حضرت اباالفضل علیه السلام- مقتل مقرم ص 269به نقل ازمناقب ج 2 ص 222 ریاض المصائب ص 315 ومنتخب طریحی ص 312
توجه به کودکان یتیم و سرپرستی و
مراقبت از آنها سنتی بود که امیر المومنین(ع) به آن عمل می کرد ، امام حسین(ع) هم
به یتیمان توجه خاصی داشت خصوصا به یتیمان برادرش امام حسن(ع)، روز عاشورا به سختی
به حضرت قاسم(ع) اجازه میدان داد و هنگام وداع سفارش عبدالله را به حضرت زینب(س)
کرد که مراقب او باشد ، امروز می خواهیم برای یتیم 11ساله امام حسن(ع)، «عبدالله»
عزاداری کنیم هم رضایت امام حسن(ع) و هم رضایت امام حسین(ع) را جلب کنیم. السلام
علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین(ع)
خالق عشق و محبت یا حسین ای قتیل دشت غربت یا حسین.
ای گل صحرا نورد فاطمه ای صفای آل عصمت یا حسین.
ای که جانت سوخت از لب تشنگی ای فدای کام خشکت یا حسین.
آنقدر سوز عطش بالا گرفت تا که شد بی نور چشمت یا حسین.
تشنه ام تشنه ترم کن بر غمت یا بمیرم یا شهادت یا حسین.
دوست دارم پیشت آیم لحظه ای تا نمایم با تو صحبت یا حسین. حسین جان(2)
مقدمه
عبدالله هنگام شهادت امام حسن(ع) کمتر از یک سال داشت ، از وقتی که چشم باز کرده عمویش امام حسین(ع) را دیده و از او محبت دیده ، امام حسین(ع) هم خیلی به او علاقه داشت ، وقتی ابی عبدالله(ع) از روی اسب بر زمین افتاد و توان حرکت نداشت و دشمن او را محاصره کرده بود ، عبدالله تا این صحنه را دید دست خود را از دست عمه اش زینب آزاد کرد و دوان دوان به سوی امام می رفت و فریاد می زد: والله لا افارق عمّی.(منتهی الامال) خودش را به امام رساند.
عبدالله یگانه عاشق به یک نگه شد کبوتر حرم بود نگین بارگه شد.
با اشک دانه دانه برون ز خیمه گه شد زخیمه گه روانه به سوی قتله گه شد.
خود را فکند و ناگه بر دامن عمویش حسین گل حسن را با گریه کرده بویش.
وقتی یکی از دشمنان می خواست با شمشیر به امام حمله کند او دست خود را جلو آورد وفریاد زد: ای نامرد می خواهی عمویم را بکشی؟ شمشیر او دست عبدالله را قطع کرد و ناله عبدالله بلند شد:
یا عماه(وا ابتاه ... وا اماه)
کن قبولم پسرت هستم من عاشق و خونجگرت هستم من.
سر خونین تو خون کرده دلم از رخ ماه تو مولا خجلم.
ناله دادی ز جفای اعدا دست من گشته چو دست زهرا(س)
امام به او فرمود: صبر کن به زودی به نزد پدرت خواهی رفت عاقبت حرمله ملعون با تیری سه شعبه عبدالله را در آغوش امام به شهادت رساند.
پرورش مرثیه ،اوج مرثیه ،
تا به بازوی من آمد شمشیر همچو زهرا شدم از عالم سیر.
هر کجا نشستی مولایت امام زمان(عج) را صدا بزن. یا صاحب الزمان(عج)
منبع
سالار کربلا ص 15449 منتهی الامال ج1 کشته اشک ص
کسی که به مقام بندگی خدا می رسد به راحتی بزرگترین مصیبتها را تحمل می کند ، همه چیزش را فدای بندگی می کند، بچه هاش، برادرش، خواهرش و تمام زندگیش فدا می کند، فرزند شیر خواره اش را در اوج غربت فدای عبودیت می کند، شما ببینید شنیدن کشته شدن طفل شش ماهه برای کسی که حتی هیچ نسبتی با این طفل ندارد سخت است و جانسوز چه برسد به کسی که، به پدری که بر روی دست خود گلوی پاره پارة فرزند شیر خواره اش را ببینددر محضر مرحوم میرزای قمی ذکر مصیبت حضرت علی اصغر(ع) خوانده شد نقل شده ایشان با صیحه ای بیهوش شدند وقتی به هوش آمدند فرمودند: در مقابل من مصیبت علی اصغر را نخوانید ، آنقدر جانسوز است که طاقت شنیدنش را ندارم.
السلام علی علی الکبیر، السلام علی الرضیع الصغیر السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علی المحتسب الصابر، السلام علی المظلوم بلا ناصر،
من کودکی شهیدم و در خون شناورم نشکفته گل ز گلشن زهرا و حیدرم.
امشب بیا بریم در خانة باب الحوائج ششماهه کربلا ، به خدا اینها کوچک و بزرگ ندارند ، زن و مرد ندارند ، دختر و پسر ندارند ، همه شان در خانه خدا آبرو دارند ، همه شان باب الحوائج اند. امشب بگو خدا به آبروی گلوی پاره پارة علی اصغر ابی عبدالله
مقدمه
من کودکی شهیدم و در خون شناورم نشکفته گل ز گلشن زهرا و حیدرم.
بر روی دست باب چنان دست و پا زدم تا عرش حق لرزه بیفتد ز پرپرم.
دیدم که باب تشنه لبم بی معین ویار یاری نموده ام پدرم را به پیکرم.
دیدم عدو گلوی مرا می کند نشان لبخند تشنگی به لب آمد زداورم.
مردم ببینید ابی عبدالله گویا زره را از تن بیرون آورد عبا به دوش انداخت. کلاه خود را برداشت عمامه به سر گذاشت. شمشیر را باز کرد اما چیزی زیر عبا گرفته ، بعضی ها خیال کردند قرآن است و می خواهد با مردم اتمام حجت کند. وقتی در مقابل دشمن ایستاد ناگهان ببینند طفل شیر خواره از زیر عبا آورد و روی دست بلند کرد و جملاتی فرمود: الا ترون کیف یتلظّی عطشا.
آیا می بینید چگونه تلظی می کند؟ تلظی عرب به آن وقتی می گوید که ماهی را از آب می گیرند و در کنار ساحل می اندازند این ماهی آنقدرلب و دهان باز و بسته می کند تا از تشنگی جان می دهد. گویا ابی عبدالله فرمود: نگاه کنید ببینید طفل من از تشنگی لب و دهان خود را باز و بسته می کند اگر به او آب ندهید جان می دهد! آیا جواب دادند؟ ناگهان سیدالشهدا ببیند فذبحه من الاذن الی الاذن و من الورید الی الورید ، گوش تا گوش علی پاره شد. من در کنار آبّ روان منتظر به آب نا گه که تیر حرمله آمد به پیکرم.
پرورش مرثیه ،اوج مرثیه ،
بر حال من امام زمان گریه می کند آن منتقم به خون من و هم برادرم.
هر کجا نشسته ای سه مرتبه صدا بزن: یا حسین ، یا حسین ، یا حسین
منبع
اشعار: از کتابی نقل نشده است.مرثیه: بخشی از آن از نفس المهموم (ترجمه) در کربلا چه گذشت. ص442 به نقل از تذکره الخواص ص227 و روضه الشهدا ص426 و مقتل چهارده معصوم ج2 ص170 به نقل از تذکره ص227 و ینابیع الموده ص 415

السّلام علیک یا اوَّل قتیلٍ من نسل خیر سلیل(1) السّلام علی عَلِیٍّ الکبیر(2
ای خداجلوه ونبی مرآت مرتضی خصلت و حسین صفات
انبیاء درجلال تو شده محو اولیاء بر جمال تو همه مات
خاتم الانبیاء ز سر تا پا سیدالاوصیاء ز پا تا سر
ماه کنعان سیدالشهداء یوسف کربلا علی اکبر
از امام صادق (ع)سوال شد بالاترین لذتها چیست؟ فرمودند : فرزندی که پدر به حد رشد و بلوغ رسانده و جلوی چشم پدر راه برود و پدر به قد و بالای او نگاه کند دوباره سوال شد سخت ترین مصیبتها چیست؟ فرمودند: همان جوان در مقابل دیدگان پدر از دست برود
مقدمه
امشب شب جوان ازدست داده هاست، باباهای شهداءکج انشسته اید،شماامشب برای حاجتمندان دعا کنید. گرفتارها، مشکل دارها، جوان دارهاامشب دامن پدراین شهیدی که کشکول گدائیمون رفته درب خانه اش رابگیریدبگوآقابه جان جوانت،جوابم بده اگرمی خواهی دلت آماده روضه بشه همه صداش بزنید: جانم حسین(2)ای جان جانانم حسین
آقاجان چه گذشت به شما آن موقعی که علی اکبرآمد اذن میدان خواست .ارباب مقاتل نوشتند فأذِنَ له ثم نَظَرالیهِ نظرآیِسٍ منه واَرخَی عینَهُ وبَکَی. ابی عبدالله فورااجازه دادن یک نگاه مأیوسانه ای به چهره وقدوبالای اوکردبی اختیار اشک ازچشمشان جاری شدفرمودند اللّهم اشهَدفَقَد بَرَزَالیهم غلامٌ اَشبَهُ الناسِ خَلقًا وخُلقًاومنطِقًابرسولک خدایاتو شاهدباش جوانی به میدان می رودکه ازلحاظ اندام وچهره واخلاق وگفتارازهمه مردم به رسول توشبیه تراست
ای باباجان گمان مدارکه گفتم برو،دل ازتوبریدم نفس شمرده زدم همرهت پیاده دویدم دلم به پیش تو،جان درقفات،دیده به قامت خدای داندودل شاهداست من چه کشیدم
لحظاتی جنگ نمایانی کرد برگشت به طرف بابا عرضه داشت:یا اَبَه! العطشُ قد قَتَلَنِی و ثِقلُ الحدیدِ قد اَجهَدَنی فَهَل الَی شَربَهٍ من الماءِ سبیلٌ؟ بابا تشنگی جان مرا به لب رسانده، سنگینی لباس جنگ مرا به رنج انداخته آیا جرعة آبی هست بنوشم؟ فرمود نه عزیزدلم باز گرد نزدیک است بدست جدت رسول الله(ص) سیراب شوی. به میدان برگشت، جنگ سختی در گرفت ، تیر به بدن نازنینش خورده یک وقت صداش بلند شد یا ابتاه علیک مِنِّی السّلام آقا به عجله آمد کنار بدن علی اکبر ، جنازه رو بغل گرفت دلش آرام نشد یک وقت دیدند و وَضَعَ خَدَّهُ علی خَدِّهِ صورت به صورت جوانش گذاشت فرمود: یا بُنیّ قَتَلَ اللهُ قومًا قتلُوک خدا بکشد آنکه تو را کشت بابا جان علَی الدُّنیا بعدَکَ العَفا.(3)
پرورش مرثیه ،اوج مرثیه ،
نه تیغ شمر مرا می کشد نه نیزه خولی زمانه کشت مرا لحظه ای که داغ تو دیدم
سزد به غربت من هر جوان و پیر بگرید که شد بخون جوانم خضاب موی سفیدم
الا لعنه الله علی القوم الظالمین
منبع
.دمع سجوم/ترجمه نفس المهموم /علامه شعرانی /ص 329 2.زیارت ناحیه مقدسه1
3.ترجمه لهوف ابن طاوس /عقیقی بخشایشی ص 138و139
اشعار از دیوان نخل میثم /سازگار /ج1/ ص 215- 216- 227- 228
امام حسین علیه السلام دختری دارد که گویا نام او فاطمه صغیره بوده ولی بیشتر به رقیه مشهور شده، هم او به پدرعلاقه زیادی دارد و هم پدر به او و شاید یکی ازجهات علاقه امام این بود که مادر این دختر از دنیا رفته بود(1)واباعبدالله همه هستی او بود حتی در اوج حوادث درد دلهایش رابه بابامی گفت راوی می گوید دیدم وقتی امام سوی میدان می آمدکودکی باقدمهای لرزان خود را به آقارسانید ودامن او راگرفت:
یاابه اُنظرالَیَّ بابابه من نگاه کن.فاِنِّی عطشانً بابا من تشنه ام اشک ازدیدگان حضرت جاری شد فرمود: بُنَیَّه اللهُ یُسقیکِ فانَّهُ وکیلی می دانم تشنه ای خداوندتوراسیراب کند گفتنداورقیه دخترامام است (2) دلهاراروانه حرم کوچک وباصفای آن عزیزی کنیم که حرمش نیازبه روضه خوان نداردوبادستهای کوچکش گره های بزرگ را بازکرده، او که درس فدا شدن در راه امام زمان را به همه ما می دهد
مقدمه
السّلام علیکِ یابنتَ ولیِّ الله السلام علیک یااخت ولی الله السلام علیک یابنت الحسین الشهید(3
ای محبان مدفنم گرکنج ویران خانه است خوب می دانید جای گنج درویرانه است
کودکی بودم سه ساله نازپرورد حسین رفتم ازدنیاوقبرم کنج زندان خانه است
همین حرم با صفا یک روزی خرابه شام بوده ،که نیمه شبی سه ساله ازخواب بیدارشد هی صدامی زند أین ابی؟پدرم کجاست؟الان اورادیدم .اهل خرابه دورش راگرفتنداماهرقدرنوازش می کنندآرام نمی گیرد آخه دخترعزیز پدر است اگر نازی کند دختر خریدارش پدر باشد. اما اوکه بابا نداره صدای شیون از همه بلند شدگویا مصیبتها تازه شده برسر و صورت می زنند. یک مرتبه دیدند خرابه نورانی شد طبقی را وارد کردند جلوی رقیه گذاشتند دستمالی برآن قرار دارد. بادستهای کوچک دستمال راکنار زد یا الله یاحسین چشمش افتادبه سربریده بابا یه ناله ای زدسررابلندکردبه دامن گرفت مانندزهرا ی مرضیه سلام الله علیها برای حسین مادری کردنگفت من را زدند بدنم کبوده نه !بلکه مانند مادری که در دیدار عزیزش همه درد های خودش را فراموش می کند صدازد:یاابتاه من ذالَّذی قَطَعَ وَرِیدَک؟ کی سرتوروازبدن جداکرده ؟ یاابتاه من ذالَّذی خَضَبَکَ بدِمائک؟ چه کسی محاسنت رابه خونت رنگین کرد؟(4) سر را به سینه چسبانید و گریه می کرد آخ بمیرم (یا بقیه الله) دیدند لبها را بر لبهای بابا گذاشت ناله ای زد و به زمین افتاد هر چه او را صدا زدند: رقیه جان ، عزیز برادرم ، جوابی نمی آید.(5
گوشه خرابه غوغا شد رقیه فدای بابا شد.
همه بگوئید یا حسین.
پرورش مرثیه ،اوج مرثیه ،
پدر فدای رخ نورانیت سنگ جفا که زد به پیشانیت
ای گل خوشبو ز درختت که چید؟ تیغ که رگهای گلویت درید
منبع
2.انوارالشهاده. 1سرگذشت جانسوزحضرت رقیه (تحقیق محمدی اشتهاردی)
قسمتی اززیارت نامه حضرت 4 . نفس المهموم،منتخب طریحی 5.منتهی الآمال3
منبع

السلام علی الشیب الخضیب السلام علی الخَدِّالتَّریب
السلام علی البدن السلیب السلام علی الثَّغرالمقرُوعِ بالقَضیب
السلام ای زینت دوش حبیب ناصردین آیه ی فتح قریب
السلام ای لاله ی شیب الخضیب ای مدال سینه ات خدالتریب
السلام ای کشته ی تیروسنین قره العین نبی یعنی حسین
امام صادق(ع) فرمود: آسمان چهل روز برحسین گریه کرد. زمین چهل روزگریه کرد. خورشیدچهل روزگریه کرد ملائکه گریه می کنند.انبیاءاشک می ریزند گمانم امروز پیامبرکربلاست .امیرالمومنین اشک میریزد فاطمه حسین حسین می کند. امام مجتبی ناله می زند. بیا ما هم برویم کربلا وقتی وارد کربلا می شوی هیچ کجا نرو الا یکجا، آن هم مقابل گودال قتلگاه، آنجاکه همه خیره خیره نگاه می کنند. ببینید با حسین چه می کنند.
(گریز)
السلام ای صیدمقطوع الوتین معنی ایاک نعبد،نستعین
السلام ای داده سنگ خاره ات یال وپربرجسم پاره پاره ات
السلام ای آنکه دندانت شکست سنگ برپیشانیت ازکین نشست
واردمیدان شدچنان جانانه می جنگدکسی جرأت جنگیدن باحسین ندارد.هربارکه حمله می کردضرباتی به دشمن میزدبه جایگاه اصلی خودبرمی گشت باصدای بلندفریادمی زد:لاحول ولاقوه الابالله ،یکی ازشاهدان صحنه می گوید:بخداقسم هرگزکسی مثل حسین ندیدم که اینهمه داغ دیده باشد.دستهای جداشده برادردیده باشد.بدن قطعه شده جوانش رادیده باشد.اصابت تیرسه شعبه به گلوی نازک علی اصغرمشاهده کرده باشد.بدن پاره پاره ی یارانش رادیده باشدودرمحاصره دشمن باشدامااینقدرشجاعانه بجنگد.لحظاتی درمیدان ایستاداستراحتی کندیک ملعونی سنگی بطرف آقاپرتاب کردبه پیشانی مبارکش خورد.خون برصورتش جاری شد.پیراهن عربی رابلندکردخون ازصورت کناربزندتیرسه شعبه زهرآلوده امان ندادوبرقلب نازنین آقانشست صدازد:بسم الله وبالله وعلی ملّه رسول الله خداتوشاهدباش هیچ پسردخترپیامبری غیرازمن درروی زمین نیست امااین مردم رحم نکردندیکی باشمشیربرفرق مبارکش زد.دیگری چنان بانیزه به پهلوی نازنین عزیززهرازد.چه اتفاقی افتاد.این رابگذارازمقتل بگویم نوشته اند:
فسَقَطَ الحسینُ عن فرسهِ الی الارض علَی خَدِّالاَیمَن میدانی معنای این جمله چیست .خدارحمت کندآن کسیکه این شعرقدیمی راسروده :
نه ذوالجناح دگرتاب استقامت داشت نه سیدالشهداءبرجدال طاقت داشت.
هوا زجورمخالف چوقیرگون گردید عزیزفاطمه ازاسب سرنگون گردید
دلابسوزکه ...ص 280(ژولیده نیشابوری) - زیارت ناحیه مقدسه - کامل الزیارات ص 81 - مقتل مقرم ص 278 به نقل ازلهوف ص 67و120

عوام نباش
جزو «عوام» قرار نگرفتن، بدین معنا نیست که حتماً در پی کسب تحصیلات عالیه باشید؛ ... ای بسا کسانی که تحصیلات عالیه هم کردهاند؛ اما جزو عوامند. ای بسا کسانی که تحصیلات دینی هم کردهاند؛ اما جزو عوامند. ای بسا کسانی که فقیر یا غنیاند؛ اما جزو عوامند. عوام بودن، دستِ خودِ من و شماست. باید مواظب باشیم که به این جَرگه نپیوندیم. یعنی هر کاری میکنیم از روی بصیرت باشد. هر کس که از روی بصیرت کار نمیکند، عوام است. لذا، میبینید قرآن دربارهی پیغمبر میفرماید: «اَدْعُوا اِلَیاللَّهِ عَلی بَصِیرَةٍ اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی.»یعنی من و پیروانم با بصیرت عمل میکنیم، به دعوت میپردازیم و پیش میرویم. پس، اوّل ببینید جزو گروه عوامید یا نه. اگر جزو گروه عوامید، به سرعت خودتان را از آن گروه خارج کنید. بکوشید قدرت تحلیل پیدا کنید؛ تشخیص دهید و به معرفت دست یابید
برای رهایی از پیروی باطل، خواص حق را بشناس
خواصِ جبههی حق و خواص جبههی باطل. عدّهای اهل فکر و فرهنگ و معرفتند و برای جبههی حق کار میکنند. فهمیدهاند حق با کدام جبهه است. حق را شناختهاند و براساس تشخیص خود، برای آن، کار و حرکت میکنند.اینها یک دستهاند. یک دسته هم نقطهی مقابل حق و ضد حقّند. اگر باز به صدر اسلام برگردیم، باید این طور بگوییم که «عدّهای اصحاب امیرالمؤمنین و امام حسین، علیهما السّلام هستند و طرفدار بنیهاشمند. عدّهای دیگر هم اصحاب معاویه و طرفدار بنیامیّهاند.» بین طرفداران بنیامیّه هم، افراد با فکر، عاقل و زرنگ بودند. آنها هم جزو خواصند. پس «خواصِ» یک جامعه، به دو گروهِ «خواصِ طرفدار حق» و «خواصِ طرفدار باطل» تقسیم میشوند. شما از خواص طرفدار باطل چه توقّع دارید؟ بدیهی است توقّع این است که بنشینند علیه حق و علیه شما برنامهریزی کنند. لذا باید با آنها بجنگید. با خواص طرفدار باطل باید جنگید. اینکه تردید ندارد
اکثر مردم پیروی خواصند
در هر جامعه و شهر و کشوری، از یک دیدگاه، مردم به دو قسم تقسیم میشوند: یک قسمْ کسانی هستند که بر مبنای فکر خود، از روی فهمیدگی و آگاهی و تصمیمگیری کار میکنند. راهی را میشناسند و در آن راه - که به خوب و بدش کار نداریم - گام برمیدارند. یک قِسم اینهایند که اسمشان را «خواص» میگذاریم. قسم دیگر، کسانی هستند که نمیخواهند بدانند چه راهی درست و چه حرکتی صحیح است. در واقع نمیخواهند بفهمند، بسنجند، به تحلیل بپردازند و درک کنند. به تعبیری دیگر، تابع جَوّند. به چگونگی جوّ نگاه میکنند و دنبال آن جوّ به حرکت در میآیند. اسم این قسم از مردم را «عوام» میگذاریم. یک وقت - فرض بفرمایید - حضرت «مسلم»وارد کوفه میشود. میگویند: «پسر عموی امام حسین علیهالسّلام آمد. خاندان بنیهاشم آمدند. برویم. اینها میخواهند قیام کنند، میخواهند خروج کنند» و چه و چه. تحریک میشود، میرود دُور و بَرِ حضرت مسلم؛ میشوند هجده هزار بیعت کننده با مسلم! پنج، شش ساعت بعد، رؤسای قبایل به کوفه میآیند؛ به مردم میگویند: «چه کار میکنید؟! با چه کسی میجنگید؟! از چه کسی دفاع میکنید؟! پدرتان را در میآورند!» اینها دور و بر مسلم را خالی میکنند و به خانههایشان بر میگردند. بعد که سربازان ابن زیاد دور خانهی «طوعه» را میگیرند تا مسلم را دستگیر کنند، همینها از خانههایشان بیرون میآیند و علیه مسلم میجنگند! هر چه میکنند، از روی فکر و تشخیص و تحلیل درست نیست. هر طور که جوّ ایجاب کرد، حرکت میکنند. اینها عوامند. بنابراین، در هر جامعه، خواصی داریم و عوامی
دوری از خدا، کوفه را کوفه کرد
ما باید بفهمیم که چه بلایی بر سر آن جامعه اسلامی آمده است و چگونه از همان شهر افرادی آمدند به کربلا و حسین بن علی(ع) و اصحابش را با لب تشنه به شهادت رساندند و حرم امیرالمومنین(ع) را به اسارت گرفتند. در پاسخ به این سوال قرآن جواب ما را داده است قرآن درد و بیماری را به مسلمین معرفی میکند. آن آیه این است که می فرماید یکی دور شدن از ذکر خدا که مظهر آن صلوه و نماز است یعنی فراموش کردن خدا و معنویت و جدا کردن حساب معنویت از زندگی و فراموش کردن توجه و ذکر و دعا و توسل و طلب توفیق از خدای متعال و توکل بر خداو کنار گذاشتن محاسبات خدایی از زندگی، عامل دوم« اتبعوالشهوات » است. یعنی دنبال شهوترانیها و هوسها و در یک جمله دنیا طلبی رفتن و به فکر جمعآوری ثروت و مال بودن و التذاذ و به دام شهوات دنیا افتادن و اصل دانستن اینها و فراموش کردن آرمانها. این درد اساسی و بزرگ است و ما هم ممکن است به این درد دچار بشویم
==
دنیا پرستی مرز حسینیان و یزیدیان ...
وقتى معیارها از دست رفت، وقتى ارزشها ضعیف شد، وقتى ظواهر پوک شد، وقتى دنیاطلبى و مالدوستى بر انسانهایى حاکم شد که عمرى را با عظمت گذرانده و سالهایى را بىاعتنا به زخارف دنیا سپرى کرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظیم را بلند کنند، آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنین کسى سررشتهدار امور معارف الهى و اسلامى مىشود؛ کسى که تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد، مىگوید؛ نه آنچه که اسلام گفته است؛ آن وقت بعضى مىخواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقهدار مقدّم کنند! این مربوط به خواص است. آن وقت عوام هم که دنبالهرو خواصند، وقتى خواص به سَمتى رفتند، دنبال آنها حرکت مىکنند. بزرگترین گناه انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر انحرافى از آنها سر بزند، این است که انحرافشان موجب انحراف بسیارى از مردم مىشود. وقتى دیدند سدها شکست، وقتى دیدند کارها برخلاف آنچه که زبانها مىگویند، جریان دارد و برخلاف آنچه که از پیامبر نقل مىشود، رفتار مىگردد، آنها هم آن طرف حرکت مىکنند
قدرت و صلابت می خواهی؟! حسینی شو
به قضایای قیام امام حسین علیهالسّلام و حرکت وی از مدینه نگاه میکردم. به این نکته برخوردم که یک شب قبل از آن شبی که آن حضرت از مدینه خارج شود، «عبداللَّهبن زبیر» بیرون آمده بود. هر دو، در واقع، یک وضعیّت داشتند؛ اما امام حسین علیهالسّلام کجا، عبداللَّهبن زیبر کجا! سخن گفتن امام حسین علیهالسّلام و مقابله و مخاطبهاش از چنان صلابتی برخوردار بود که «ولید» حاکم وقت مدینه، جرأت نمیکرد با وی به درشتی حرف بزند! «مروان» یک کلمه در انتقاد از آن حضرت بر زبان آورد - چون انتقادش نابجا بود - حضرت چنان تشری به او زد که مجبور شد سرجایش بنشیند. آن وقت امثال همین مروان، خانهی عبداللَّهبن زبیر را به محاصره درآوردند. عبداللَّه، برادرش را با این پیام نزد آنها فرستاد که «اگر اجازه بدهید، فعلاً به دارالخلافه نیایم.» به او اهانت کردند و گفتند: پدرت را در میآوریم! اگر از خانهات بیرون نیایی، به قتلت میرسانیم و چهها میکنیم! چنان تهدیدی کردند که عبداللَّهبن زبیر به التماس افتاد و گفت: «پس اجازه بدهید فعلاً برادرم را بفرستم؛ خودم فردا به دارالخلافه میآیم.» آن قدر اصرار و التماس کرد که یکی واسطه شد و گفت: امشب را به او مهلت بدهید
ثروت اندوزی عامل زمین گیری خواص، در فتنه ها
خواص در مدّت این چند سال، کارشان به اینجا رسید. البته این مربوط به زمان «خلفاى راشدین» است که مواظب بودند، مقیّد بودند، اهمیت مىدادند، پیامبر را سالهاى متمادى درک کرده بودند، فریاد پیامبر هنوز در مدینه طنینانداز بود و کسى مثل علىبنابىطالب در آن جامعه حاضر بود. بعد که قضیه به شام منتقل شد، مسأله از این حرفها بسیار گذشت. این نمونههاى کوچکى از خواص است. البته اگر کسى در همین تاریخ «ابن اثیر»، یا در بقیه تواریخِ معتبر در نزد همه برادران مسلمان ما جستجو کند، نه صدها نمونه که هزاران نمونه از این قبیل هست. طبیعى است که وقتى عدالت نباشد، وقتى عبودیّت خدا نباشد، جامعه پوک مىشود؛ آن وقت ذهنها هم خراب مىشود. یعنى در آن جامعهاى که مسأله ثروتاندوزى و گرایش به مال دنیا و دل بستن به حُطام دنیا به اینجاها مىرسد، در آن جامعه کسى هم که براى مردم معارف مىگوید «کعب الاحبار» است؛ یهودى تازه مسلمانى که پیامبر را هم ندیده است! او در زمان پیامبر مسلمان نشده است، زمان ابىبکر هم مسلمان نشده است؛ زمان عمر مسلمان شد، و زمان عثمان هم از دنیا رفت! بعضى «کعب الاخبار» تلفّظ مىکنند که غلط است؛ «کعب الاحبار» درست است . احبار، جمع حبر است. حبر، یعنى عالمِ یهود. این کعب، قطب علماى یهود بود، که آمد مسلمان شد؛ بعد بنا کرد راجع به مسائل اسلامى حرف زدن! او در مجلس جناب عثمان نشسته بود که جناب ابىذر وارد شد؛ چیزى گفت که ابىذر عصبانى شد و گفت که تو حالا دارى براى ما از اسلام و احکام اسلامى سخن مىگویى؟! ما این احکام را خودمان از پیام شنیدهایم
تاریخ ابناثیر، ج 3،ص 115)
سرانجام بی بصیرتی ها
در آن عهد کار به جایی رسید که نوهی کسانی که در جنگ بدر به دست امیر المومنین (ع)و حمزه ی سیدالشهدا و بقیهی سرداران اسلام به درک رفته بودند ، پسر همان آدمها، نشست جای پیغمبر (ص)، و سر جگر گوشه ی پیغمبر (ص) را گذاشت جلویش و با چوب خیزران به لب و دندان او زد و گفت: (لیت اشیاخی ببدرشهدوا / جزع الخزرج من وقع الاسل) یعنی بلند شوند کشته های ما درجنگ بدر و ببینند که ما چکار کردیم با کشنده هایشان اینجاست که قرآن می گوید عبرت بگیرید. اینجاست که می گوید قل سیروافی الارض . در سرزمین تاریخ سیر کنید. ببینید که چه اتفاقی افتاده است
سکوت و جهل مردم، دغدغه ی تاریخی رهبران آسمانی
قرآن به ما می گوید شما نگاه کنید ،از گذشتهی تاریخ درس بگیرید. حالا ممکن است بعضیها بنشینند ،فلسفه بافی کنند که گذشته برای امروز نمیتواند سرمشق باشد. کاری به کار آنها نداریم. قرآن صادق مصدق، ما را به عبرت گرفتن از تاریخ دعوت میکند. چون در تاریخ چیزی هست که اگر بخواهیم از آن عبرت بگیریم، باید ما دغدغه داشته باشیم. این دغدغه مربوط به آینده است.چرا حالا این دغدغه باشد؟ مگر چه اتفاقی افتاده است؟ اتفاقی که افتاده در صدر اسلام است ... آنها آمدند پسر پیغمبر ، پسر فاطمهی زهرا ، پسر امیر المومنین را به عنوان خروج کننده بر امام عادل که یزید بن معاویه باشد معرفی کردند و کارشان گرفت .حالا آنها که دستگاه حکومت ظالمند ،هر چه دلشان می خواهد میگویند . چرا مردم باور میکنند؟ چرا مردم ساکت میمانند ؟ این که بنده را دچار دغدغه میکند اینجای قضیه است . من میگویم چه شد که کار به آنجا رسید؟ چه شد که امت اسلامی که اینقدر نسبت به جزئیات احکام اسلامی و آیات قرآنی دقت داشت در یک چنین قضیهی واضحی اینقدر دچار غفلت و سهل انگاری گردید که یک چنین فاجعه ای به وجود آمد؟ خوب این آدم را نگران می کند
دنیا تا آنجا خوب است که وابسته اش نشوی ...
عزیزان من! خواصِ طرفدارِ حق، دو نوعند. یک نوع کسانی هستند که در مقابله با دنیا، زندگی، مقام، شهوت، پول، لذّت، راحت، نام و همهی متاعهای خوبْ قرار دارند. اینهایی که ذکر کردیم، همه از متاعهای خوب است. همهاش جزو زیباییهای زندگی است. «مَتاعُ الْحَیاةِ الُّدنْیا.» «متاع»، یعنی «بهره». اینها بهرههای زندگی دنیوی است. در قرآنکه میفرماید «مَتاعُ الْحَیاةِ الُّدنْیا»، معنایش این نیست که این متاع، بد است؛ نه. متاع است و خدا برای شما آفریده است. منتها اگر در مقابل این متاعها و بهرههای زندگی، خدای ناخواسته آن قدر مجذوب شدید که وقتی پای تکلیفِ سخت به میان آمد، نتوانستید دست بردارید، واویلاست! اگر ضمن بهره بردن از متاعهای دنیوی، آنجا که پای امتحان سخت پیش میآید، میتوانید از آن متاعها به راحتی دست بردارید، آن وقتْ حساب است

آنچه که خدا در آن روزنمی پرسد.
1- خدا نمی پرسد چه ماشینی سوار می شدید. بلکه می پرسد چند نفر بی وسیله را سوار کردید؟
2- نمی پرسد مساحت منزلتان چقدر بود. بلکه می پرسد در آن خانه به چند نفر خوش آمد گفتید.
3- نمی پرسد در کمد خود چه لباسهایی داشتید. بلکه می پرسد به چند نفر لباس پوشاندید.
4- نمی پرسد بیشترین حقوق دریافتی شما چقدر بوده است. بلکه می پرسد برای به دست آوردن آن چقدر شخصیت خود را تنزل دادید.
5- او نمی پرسد عنوان شغلی شما چه بود. بلکه می پرسد چقدر سعی کردید با بیشترین توانتان،بهترین کار را انجام دهید.
6- نمی پرسد چند دوست داشتید. بلکه می پرسد دوست چند نفر بودید.
7- او نمی پرسد که در همسایگی چه کسی زندگی می کردید. بلکه می پرسد چه رفتاری با همسایگانتان داشتید.
8- در مورد رنگ پوستتان نمی پرسد. بلکه از محتوای شخصیت شما سئوال می کند.