
مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد...........
![]()
حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
خمسه یا پنج گنج نظامی عبارت است از :
خسرو و شیرین
لیلی و مجنون
هفت پیکر
اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه
اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
مخزن الاسرار
ای نام تو بهترین سرآغاز
بینام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم
ای کارگشای هر چه هستند
نام تو کلید هر چه بستند
ای هیچ خطی نگشته ز اول
بیحجت نام تو مسجل
ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت درازدستی
ای خطبه تو تبارک الله
فیض تو همیشه بارک الله
ای هفت عروس نه عماری
بر درگه تو به پردهداری
ای هست نه بر طریق چونی
دانای برونی و درونی
ای هرچه رمیده وارمیده
در کن فیکون تو آفریده
ای واهب عقل و باعث جان
با حکم تو هست و نیست یکسان
ای محرم عالم تحیر
عالم ز تو هم تهی و هم پر
ای تو به صفات خویش موصوف
ای نهی تو منکر، امر معروف
ای امر تو را نفاذ مطلق
وز امر تو کائنات مشتق
ای مقصد همت بلندان
مقصود دل نیازمندان
ای سرمهکش بلند بینان
در باز کن درون نشینان
ای بر ورق تو درس ایام
ز آغاز رسیده تا به انجام
صاحب تویی آن دگر غلامند
سلطان تویی آن دگر کدامند؟
راه تو به نور لایزالی
از شرک و شریک هر دو خالی
در صنع تو کامد از عدد بیش
عاجز شده عقل علت اندیش
ترتیب جهان چنانکه بایست
کردی به مَثابتی که شایست
بر ابلق صبح و ادهم شام
حکم تو زد این طویله بام
گر هفت گره به چرخ دادی
هفتاد گره بدو گشادی
خاکستری ار ز خاک سودی
صد آینه را بدان زدودی
بر هر ورقی که حرف راندی
نقش همه در دو حرف خواندی
بی کوهکنی ز کاف و نونی
کردی تو سپهر بیستونی
هر جا که خزینه شگرفست
قفلش به کلید این دو حرفست
حرفی به غلط رها نکردی
یک نکته دراو خطا نکردی
در عالم عالم آفریدن
به زین نتوان رقم کشیدن
هر دم نه به حق دسترنجی
بخشی به من خراب گنجی
گنج تو به بذل کم نیاید
وز گنج کس این کرم نیاید
از قسمت بندگی و شاهی
دولت تو دهی بهَر که خواهی
از آتش ظلم و دود مظلوم
احوال همه تراست معلوم
هم قصه نانموده دانی
هم نامه نانوشته خوانی
عقل آبله پای و کوی تاریک
وآنگاه رهی چو موی باریک
توفیق تو گر نه ره نماید
این عقده به عقل کی گشاید
عقل از در تو بصر فروزد
گر پای درون نهد بسوزد
ای عقل مرا کفایت از تو
جستن ز من و هدایت از تو
من بیدل و راه بیمناک است
چون راهنما تویی چه باک است
عاجز شدم از گرانی بار
طاقت نه چگونه باشد این کار
میکوشم و در تنم توان نیست
کازرم تو هست باک از آن نیست
گر لطف کنی و گر کنی قهر
پیش تو یکی است نوش یا زهر
شک نیست در اینکه من اسیرم
کز لطف زیم ز قهر میرم
یا شربت لطف دار پیشم
یا قهر مکن به قهر خویشم
گر قهر سزای ماست آخر
هم لطف برای ماست آخر
تا در نفسم عنایتی هست
فتراک تو کی گذارم از دست
وآن دم که نفس به آخر آید
هم خطبه نام تو سراید
وآن لحظه که مرگ را بسیجم
هم نام تو در حنوط پیچم
چون گَرد شود وجود پستم
هرجا که روم تو را پرستم
در عصمت اینچنین حصاری
شیطان رجیم کیست باری
چون حرز توام حمایل آمود
سرهنگی دیو کی کند سود
احرام گرفتهام به کویت
لبیک زنان به جستجویت
احرام شکن بسی است زنهار
ز احرام شکستنم نگهدار
من بیکس و رخنهها نهانی
هان ای کس بیکسان تو دانی
چون نیست به جز تو دستگیرم
هست از کرم تو ناگزیرم
یک ذره ز کیمیای اخلاص
گر بر مس من زنی شوم خاص
آنجا که دهی ز لطف یک تاب
زر گردد خاک و دُر شود آب
من گر گهرم وگر سفالم
پیرایه توست روی مالم
از عطر تو لافد آستینم
گر عودم و گر دِرمنه اینم
پیش تو نه دین نه طاعت آرم
افلاس تهی شفاعت آرم
تا غرق نشد سفینه در آب
رحمت کن و دستگیر و دریاب
بردار مرا که اوفتادم
وز مرکب جهل خود پیادم
هم تو به عنایت الهی
آنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت خود رهاییام ده
با نور خود آشناییام ده
تا چند مرا ز بیم و امید
پروانه دهی به ماه و خورشید
تا کی به نیاز هر نوالم
بر شاه و شبان کنی حوالم
از خوان تو با نعیمتر چیست
وز حضرت تو کریمتر کیست
از خرمن خویش ده زکاتم
مَنْویس به این و آن بَراتَم
تا مزرعه چو من خرابی
آباد شود به خاک و آبی
خاکی ده از آستان خویشم
وابی که دغل برد ز پیشم
روزی که مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی باز
یک سایه ز لطف بر من انداز
آن سایه نه کز چراغ دور است
آن سایه که آن چراغ نور است
تا با تو چو سایه نور گردم
چون نور ز سایه دور گردم
با هر که نفس برآرم اینجا
روزیش فروگذارم اینجا
دَرهای همه ز عهد خالی است
اِلا دَرِ تو که لایزالی است
هر عهد که هست در حیات است
عهد از پس مرگ بیثبات است
چون عهد تو هست جاودانی
یعنی که به مرگ و زندگانی
چندانکه قرار عهد یابم
از عهد تو روی برنتابم
بییاد توام نَفَس نیاید
با یاد تو یاد کس نیاید
اول که نیافریده بودم
وین تعبیهها ندیده بودم
کیمُخت اگر از زَمیم کردی
باز از زَمیام ادیم کردی
بر صورت من ز روی هستی
آرایش آفرین تو بستی
واکنون که نشانه گاه جودم
تا باز عدم شود وجودم
هرجا که نشاندیم نشستم
وآنجا که بریم زیر دستم
گردیده رهیت من در این راه
گه بر سر تخت و گه بن چاه
گر پیر بوم و گر جوانم
ره مختلف است و من همانم
از حال به حال اگر بگردم
هم بر رق اولین نوردم
بیجاحتم آفریدی اول
آخر نگذاریم معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم
کان راه بتست میشناسم
این مرگ نه، باغ و بوستان است
کو راه سرای دوستان است
تا چند کنم ز مرگ فریاد
چون مرگ ازوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رای است
این مرگ نه مرگ نَقل جای است
از خوردگَهای به خوابگاهی
وز خوابگهای به بزم شاهی
خوابی که به بزم تست راهش
گردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانه خیزم
خوش خسبم و شادمانه خیزم
گر بنده نظامی از سر درد
در نظم دعا دلیریی کرد
از بحر تو بینم ابر خیزش
گر قطره برون دهد مریزش
گر صد لغت از زبان گشاید
در هر لغتی ترا ستاید
هم در تو به صد هزار تشویر
دارد رقم هزار تقصیر
ور دم نزند چو تنگ حالان
دانی که لغت زبان لالان
گر تن حبشی سرشته تست
ور خط ختنی نبشته تست
گر هر چه نبشتهای بشویی
شویم دهن از زیاده گویی
ور باز به داورم نشانی
ای داور داوران تو دانی
زان پیش کاجل فرا رسد تنگ
و ایام عنان ستاند از چنگ
ره باز ده از ره قبولم
بر روضه تربت رسولم

جعفر بن محمد رودکی (م، ۳۲۹ ق)، از شاعران بزرگ ایرانی دوره سامانی در قرن چهارم قمری است. رودکى را به سبب مقام بلند وى در شاعرى و به علت پیشوائى پارسى گویان و آغازیدن بسیارى از انواع شعر پارسى، "استاد شاعران" لقب داده اند. وی از قرآن کریم و سخنان اهل بیت (علیهم السلام) نیز در اشعار خود بهره برده است. مهمترین اثر رودکى که اکنون ابیات پراکنده اى از آن باقى مانده، «کلیله و دمنه» منظوم است.
***
تا جهان بود از سر آدم فراز
کس نبود از راز دانش بى نیاز
مردمان بخرد اندر هر زمان
راز دانش را به هر گونه زبان
گرد کردند و گرامى داشتند
تا بسنگ اندر همى بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشنست
وز همه بد بر تن تو جوشنست
****
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا! شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی

***
چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند
انگور نه از بهر نبیذ است به چرخشت
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده
حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که: که را کشتی تا کشته شدی زار؟
تا باز که او را بکشد؟ آن که تو را کشت
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

فردوسی
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گَردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارنده بر شده پیکر است
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند، که بیند همی
ستودن نداند کس، او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشه سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
***
اگر تندبادی براید ز کنج
بخاک افگند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند دانیمش ار بیهنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست
همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این در راز باز
برفتن مگر بهتر آیدش جای
چو آرام یابد به دیگر سرای
دم مرگ چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت باک
درین جای رفتن نه جای درنگ
بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ
چنان دان که دادست و بیداد نیست
چو داد آمدش جای فریاد نیست
جوانی و پیری به نزدیک مرگ
یکی دان چو اندر بدن نیست برگ
دل از نور ایمان گر آگندهای
ترا خامشی به که تو بندهای
برین کار یزدان ترا راز نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست
به گیتی دران کوش چون بگذری
سرانجام نیکی بر خود بری
کنون رزم سهراب رانم نخست
ازان کین که او با پدر چون بجست

زندگی نامه حافظ شیرازی
خواجه شمسالدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سده هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیشتر شعرهای او غزل هستند که بهغزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوه سخنپردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوه سخنش با او مشهور است پدرش بهاء الدین نام داشته و مادرش نیز اهل کازرون بودهاست. در نوجوانی قرآن را با چهارده روایت آن از بر کرده و از همین رو به حافظ ملقب گشتهاست.حافظ در دوران امارت شاه شیخ ابواسحاق (متوفی ۷۵۸ ه. ق) به دربار راه پیدا کرده و احتمالاً شغل دیوانی پیشه کردهاست. (در قطعه ای با مطلع «خسروا، دادگرا، شیردلا، بحرکفا / ای جلال تو به انواع هنر ارزانی» شاه جلال الدین مسعود برادر بزرگ شاه ابواسحاق را خطاب قرار داده و در همان قطعه به صورت ضمنی قید میکند که سه سال در دربار مشغول است. شاه مسعود تنها کمتر از یکسال و در سنه ۷۴۳ حاکم شیراز بودهاست و از این رو میتوان دریافت که حافظ از اوان جوانی در دربار شاغل بودهاست). علاوه بر شاه ابواسحاق در دربار شاهان آل مظفر شامل شاه شیخ مبارزالدین، شاه شجاع، شاه منصور و شاه یحیی نیز راه داشتهاست. شاعری پیشه اصلی او نبوده و امرار معاش او از طریق شغلی دیگر (احتمالاً دیوانی) تأمین میشدهاست. در این خصوص نیز اشارات متعددی در دیوان او وجود دارد که بیان کننده اتکای او به شغلی جدای از شاعری است، از جمله در تعدادی از این اشارات به درخواست وظیفه (حقوق و مستمری) اشاره دارددر باره سال دقیق تولد او بین مورخین و حافظشناسان اختلاف نظر وجود دارد. محل تولد او شیراز بوده و در همان شهر نیز روی در نقاب خاک کشیدهاست.
در این بخش 25 غزل را انتخاب نموده ام ..
تکرار جملات تمرینی فن بیان ، هوش کلامی شما را تقویت میکند
کانال کولر، تالار تونل
قوری گل قرمزی
یک سکه یک سنتی
یه یویوی یه یورویی
افسر ارشد ارتش اتریش
دوغ گاز دار، گاز دوغ دار!
چه ژست زشتی!
سه سیر سرشیر سه شیشه شیر
لیره رو لوله لوله رو لیره
رالی لاری!
چایی داغه، دایی چاغه!
ششلیک شنسل شنسل ششلیک
چیپس، چسب، سس
اگزیستانسیالیسم !
ریش شیری سیبیل شیری، سیبیل شیری ریش شیری
دستِ راستِ ماستِ سُسه
کوکتل کتلت ، کتلت کوکتل
پشتی پستچی کدپستی
انگور انبه ازگیل اورانگوتان
جملات سخت فن بیان
لای رولت رندهی لیمو رفته
غولا رو، با قند گول می زنیم
شیش سیخ کباب سیخی شیش هزار
کارل و لرل کارها رو رله کردن
دستم در دبه بود، دبه درش دستم بود
این باد چه بد بادی بود که من باد به بدی این باد دگر باد ندیدم!
سپر جلوی ماشین عقبی خورد به سپر عقب ماشین جلویی
تاجر تو چه تجارت می کنی؟ تو را چه که من چه تجارت میکنم؟
دل به دلت دله این دله دل مرده بده بده دل که بد آورده
سه دزد رفتن به بز دزدی ُ یه دزد یه بز دزدید ُ یه دزد دو بز دزدید
سپر عقب ماشین جلویی زد به سپر جلو ماشین عقبی
قصور عقل کجا و قیاس قامت عشق
کشتم شپشِ شپش کشِ شش پا را
زیرۀ ریزه میزه، از زیر میز میریزه
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
سربازی سر سرسره بازی زد سر سربازی را شکست
شست ، سشوار کرد
شیخ شمس علی در شمس آباد
به نام وجودی که وجودم ز وجودش به وجود آمده است!
تو هر قبا که بدوزی به قد ادراک است
لورل روی ریل راه میرفت
منوچهر با یه بقچه پر ترپچه، توی باغچه، خورد پیازچه!
در این درگه که گَه گَه کُه کَه و کَه کُه شود ناگه/ ز امروزت مشو غَره که از فردا نِه ای آگَه
سمسار تو سمساریش پوست سوسمار داشت
آهویی رفته بود چرا، که هم چرد و هم چراند بچه را، نه خود چرید نه بچه را، بگید چرا؟
امشب شب سه شنبست، فردا شبم سه شنبست، این سه سه شب، اون سه سه شب، هر سه سه شب سه شنبست!
سانجلاندرانلاردانده! (این جمله به زبان ترکی است و به معنای “این از اونهاست که اگه بخوریش دل درد میگیری” است!)
دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی ؟
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی!
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی!
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد
در لُرِستان نُه لُرَند و هر لُری نُه نَرِّه لُر
نَره لُر چِه نَرِّه لُر هر نَرِّه لُر چِل نَرِّه لُر
اشعار حافظ همه بیت الغزل معرفت است . در غالب غزل های او ابیاتی وجود دارد که در حکم ضرب المثل قرار گرفته است .
به ذکر چند بیت می پردازیم :
ارث
جنگ عشق را پوشیدهاند
عدهای
« حسنالقضا » را دیدهاند
عدهای
را بنزها بلعیدهاند
بزدلانی
کز هراس ابتر شدند
از
بسیجیها بسیجیتر شدند
آی،
بیجانها ! دلم را بشنوید
اندکی
از حاصلم را بشنوید
تو
چه میدانی تگرگ و برگ را
غرق
خون خویش، رقص مرگ را
تو
چه میدانی که رمل و ماسه چیست
بین
ابروها رد قناصه چیست
تو
چه میدانی سقوط « پاوه » را
« باکری » را « باقری » را « کاوه » را
هیچ
میدانی « مریوان » چیست؟ هان !
هیچ
میدانی که « چمران » کیست؟ هان !
هیچ
میدانی بسیجی سر جداست
هیچ
میدانی « دوعیجی » در کجاست؟
این
صدای بوستانی پرپر است
این
زبان سرخ نسلی بیسر است
تو
چه میدانی که جای ما کجاست
تو
چه میدانی خدای ما کجاست
با
همانهایم که در دین غش زدند
ریشه
اسلام را آتش زدند
با
همانها کز هوس آویختند
زهر
در جام خمینی ریختند
پای
خندقها احد را ساختند
خونفروشی
کرده خود را ساختند
باش
تا یادی از آن دیرین کنیم
تلخ
آن ابریق را شیرین کنیم
با
خمینی جلوه ما دیگر است
او
هزاران روح در یک پیکر است
ما
زشور عاشقی آکندهایم
ما
به گرمای خمینی زندهایم
گرچه
در رنجیم، در بندیم ما
زیر
پای او دماوندیم ما
سینه
پرآهیم، اما آهنی
نسل
یوسفهای بیپیراهنیم
ما
از این بحریم، پاروها کجاست؟
این
نشان ! پس نوش داروها کجاست؟
ای
بسیجیها زمان را باد برد
تیشهها
را آخرین فرهاد برد
من
غرور آخرین پروانهام
با
تمام دردها هم خانهام
ای
عبور لحظهها دیگر شوید !
ای
تمام نخلها بیسر شوید !
ای
غروب خاک را آموخته !
چفیهها
! ای چفیههای سوخته !
ای
زمین ! ای رملها، ای ماسهها
ای
تگرگ تقتق قناصهها
جمعی
از ما بارها سر دادهایم
عده
ای از ما برادر دادهایم
ما
از آتشپارهها پر ساختیم
در
دهان مرگ سنگر ساختیم
زندههای
کمتر از مردارها !
با
شما هستم، غنیمتخوارها !
بذر
هفتاد و دو آفت در شما
بردگان
سکه ! لعنت بر شما
بار
دنیا کاسه خمر شماست
باز
هم شیطان اولیالامر شماست
با
همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران
کردند در کام علی
باز
آیا استخوانی در گلوست؟
باز
آیا خار در چشمان اوست؟
ای
شکوه رفته امشب بازگرد !
این
سکوت مرده را در هم نورد
از
نسیم شادی یاران بگو !
از « شکست حصر آبادان »
بگو !
از
شکستن از گسستن از یقین
از
شکوه فتح در « فتحالمبین »
از « شلمچه »، « فاو » از « بستان » بگو
ای
شکوه رفته ! از « مهران » بگو !
از
همانهایی که سر بر در زدند
روی
فرش خون خود پرپر زدند
پهلوانانی
که سهرابی شدند
از
پلنگانی که مهتابی شدند
ای
جماعت ! جنگ یک آیینه است
هفته
تاریخ را آدینه است
لحظه
ای از این همیشه بگذرید
اندر
این آیینه خود را بنگرید.
« محمد حسین جعفریان »
روز ۲۶ مرداد سال ۱۳۶۹، میهن اسلامی شاهد حضور اولین گروه آزادگان سرافرازی بود که پس از سال ها اسارت در زندان ها و اسارتگاه های رژیم بعث عراق، قدم به خاک پاک میهن اسلامی خود گذاشتند. آزادگان، صبورتر از سنگ صبور و راضی ترین کسان به قضای الهی بودند. اینان سینه هایی فراخ تر از اقیانوس داشتند که از همه جا و همه کس بریده و به خدا پیوسته بودند. آزاده نامیده شدند چون از قید نفس و نفسانیات رهایی یافته بودند.آزادگان، با ایمان راسخ خود در برابر همه فشارهای جسمی و روحی دشمنان ایستادند و روابط اجتماعی جامعه کوچک اردوگاهی خود را بر پایه اخلاق حسنه بنا نهادند و از شکنجه های مزدوران بعث هراسی به خود راه ندادند.اسراى سرافراز ایرانى از چند نقطه مرزى با تشریفات وارد کشور شدند و نخستین واکنش آنان، بوسه بر خاک ایران و ریختن اشک شوق بود. زیارت مرقد مطهر حضرت امام خمینى(ره) و همچنین بیعت با جانشین خلف وى حضرت آیت الله خامنه اى، از نخستین برنامه ها و اقدامات مشترک آزادگان سرافراز ایرانى بود.
مقام معظم رهبرى درباره آزادگان چنین فرموده اند: «یکى از چیزهایى که شما را، دلهایتان را زنده نگه میداشت، پر امید نگه میداشت، یاد آن چهره و روحیه پرصلابت امام عزیزمان بود. آن بزرگوار هم خیلى به یاد اسرا بودند. حال پدرى را که فرزندانش به این شکل از او دور شده باشند، راحت میشود فهمید....
مسأله اسارت طولانى فرزندان این ملت به نوبه خود امتحان دیگرى بود که ملت ما با موفقیت آنرا به انجام رسانده و اسراى ما همانند ملت ایران، از خود آزادمردى نشان دادند و سرانجام با موفقیت و سرافرازى به وطن بازگشتند.... شما در دوران اسارت، شرایط سختى را گذراندید، اما در عین حال با حفظ دین و اعتقادات و دلبستگى خود به اسلام، امام و انقلاب، موجب افتخار و آبرومندى ملت خود در برابردشمن شدید.»
آزادگان شهرستان بیرجنذ
روستای تخته جان
حجت الاسلام غلامحسین کمیلی
منصور مخملباف
غلامحسن سعادت
ورود به شهرستان بیرجند و استقبال بی نظیر مردم عزیز و قهرمان پرور
سخنرانی آزاده غلامحسین کمیلی در جمع مردم بیرجند سال 1369
چند کودک و نوجوان در حماسه کربلا حضور داشتند؟
1. قاسم بن الحسن (ع): پدرش امام حسن مجتبى (ع) و مادرش «رمله» میباشد .
در شب عاشورا در پاسخ امام حسین (ع) که فرمود: «مرگ در نظر تو چگونه است؟» گفت: «شیرینتر از عسل» .
او پس از اصرار زیاد از امام حسین (ع) اجازه به میدان رفتن گرفت و اینچنین رجز میخواند:
ان تنکرونى فاناابن الحسن
سبط النبى المصطفى المؤتمن
هذا حسین کالاسیر المرتهن
بین اناس لاسقوا صوب الحزن
او کارزار سختى نمود و با اینکه نوجوانى کم سن و سال بود، پس از کشتن چند نفر از دشمنان، در نهایتبر اثر ضربت شمشیر نقش بر زمین گشت و به شهادت رسید . سن او سیزده سال بود .
2 . ابوبکر بن الحسن (ع): پدرش امام حسن مجتبى (ع) و مادرش، کنیز آن حضرت بود. او از مدینه همراه عمویش امام حسین (ع) به کربلا آمد و بعد از شهادت برادرش قاسم، به میدان آمد و جنگید تا به فیض شهادت نایل گشت .
3. عبدالله بن الحسن (ع): پدرش امام حسن مجتبى (ع) و مادرش، دختر شلیل بن عبدالله میباشد. عبدالله در کربلا نوجوانى بود که به سن بلوغ نرسیده بود و چون عمویش حسین (ع) را زخمى و بییاور دید، خود را به آن حضرت رسانید و گفت: «به خدا قسم از عمویم جدا نمیشوم». در آن هنگام شمشیرى به طرف امام حسین (ع) روانه شد. عبدالله دستخود را سپر شمشیر قرار داد و دستش به پوست آویزان شد و فریاد زد: «عموجان» ! حسین (ع) او را در بغل گرفت و به سینه چسبانید و فرمود: برادرزاده! بر این مصیبت که بر تو وارد آمده است، صبر کن و از خداوند طلب خیر نما، زیرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق میکند. ناگاه حرمله بن کاهل تیرى بر او زد و او در دامان عمویش حسین(ع)، به شهادت رسید. وى نوجوانى یازده ساله بود .
4 . عون بن عبدالله: پدرش، عبدالله و مادرش حضرت زینب ( علیها السلام) است. او در اوائل راه مکه به کربلا، در «وادى عقیق» به امام حسین(ع)پیوست. او در روز عاشورا به میدان نبرد تافت و شمشیر زد تا به شهادت رسید.
5 . محمدبن عبدالله: پدرش، عبدالله و مادرش خوصاء میباشد. او با برادرش «عون» در راه مکه به کربلا در «وادى عقیق» به امام حسین(ع) پیوست و در روز عاشورا قبل از برادرش عون به میدان رفت و به شهادت رسید .
6 . عبدالله بن مسلم: پدرش، مسلم بن عقیل و مادرش، رقیه دختر حضرت على(ع)میباشد . وى در روز عاشورا در میدان جنگ، سه مرتبه با دشمن کارزار کرد.
دشمن به سوى او تیرى رها کرد و و عبدالله دستش را روى صورت گذاشت تا از اصابت تیر جلوگیرى کند. تیر دستش را به پیشانى دوخت. تیرى دیگر، قلب او را نشانه گرفت. شهادت او در روز عاشورا اینگونه بود.
عبدالله، چهارده سال داشت.
7 . محمد بن مسلم: پدرش مسلمبنعقیل و مادرش از کنیزان بود. او در روز عاشورا پس از شهادت برادرش «عبدالله» در حمله دسته جمعى فرزندان ابیطالب به دشمن شرکت کرده، سپس به شهادت رسید. او سیزده ساله بود.(1)
و یکی از کودکانی که در کربلا شهید شد، طفل کوچک امام حسین (ع) بود ،که در اسم وی اختلاف است.
قدیمی ترین منبع که نام علی اصغر را در آن آمده، کتاب فتوح ابن اعثم است که گوید: حضرت فرزند شیرخواری به نام علی داشت.(2)
نام فرزند خردسال امام حسین(ع) به نام عبدالله نیز در تاریخ آمده که در روز عاشورا به شهادت رسید. شیخ مفید هنگام شمارش فرزندان امام حسین(ع) می نویسد: عبدالله بن حسین که در کودکی با تیری که از سوی دشمن پرتاب شد، در دامن امام حسین(ع) گلویش ذبح شده و شهید شد.(3)
طبری، ابن اثیر وغیره نیز نام آن طفل شیرخوار را عبدالله ضبط کرده اند.(4)
احتمال دارد این شخص همان علی اصغر باشد که به دو صورت نام او در تاریخ ضبط شده است. این احتمال را هم می توان داد که دو فرزند خردسال امام در کربلا بوده اند. شهید قاضی طباطبایی بر این باور است که عبدالله رضیع غیر از علی اصغر است.(5)
پی نوشت ها:
1. برگرفته از مجله ماهنامه دیدار آشنا، شماره 45 .
2. الفتوح، ابن اعثم کوفى (م 314)، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى (ق 6)، تحقیق غلامرضا طباطبائى مجد، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372ش، ص 908.
3. ارشاد،شیخ مفید، ترجمه رسولی محلاتی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ج 2، ص 137.
4. تاریخ الأمم و الملوک ، أبو جعفر محمد بن جریر الطبری (م 310)، تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم، بیروت، دار التراث، ط الثانیة، 1387/1967، ج 5، ص 468؛ الکامل فی التاریخ ، عز الدین أبو الحسن على بن ابى الکرم المعروف بابن الأثیر (م 630)، بیروت، دار صادر، 1385/1965ج4، ص92.
5. سیدمحمدعلی طباطبائی، تحقیق در باره اولین اربعین، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، ص 670 به بعد.
دراین زمینه به کتاب های زیر مراجعه فرمایید:
-نگاهی نو به جریان عاشورا جمعی از نویسندگان ، مقاله علی اکبری کو دکان ونوجوانان در کربلا ، مقاله شهدای علوی تبار در کربلا و مقاله تعداد یاران امام حسین (ع)
-انصار الحسین، مهدی مهدی شمس الدین
- ابصار الحسین، سماوی
- فرهنگ عاشورا، جواد محدثی، "کلمه " اصحاب امام حسین (ع)
- مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
موفق باشید.